نویسنده2011
وبلاگی ادبی بود ولی ازاوایل مردادماه 90 به زندگی نامه ی هنرمندان خوزستان و...می پردازد.
صفحات وبلاگ
نویسنده: ابوالقاسم فرهنگ - سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

وبازنوازی های تو

وجدایی   تک    تک رگ    های ام

بازخمه های تو

...........

                     این جاشاعران

درزیرپَرسه گردی های نگاه ات

درآشوویتس می سوزند

و در بازنوازی چشمان ات

وسایه سارگیسوان ات

دوباره می رویند

...........

وباز رگ های ام تشنه ی زخمه های تو می شوند

نو  می شوم

که باز نوازی شوم     

نویسنده: ابوالقاسم فرهنگ - یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠

امروزروزبزرگ داشت سخن سرای بزرگ ایران،سراینده ی شاه کار ستُرگ ورشک برانگیز دادنامه ای است به نام شاه نامه.سروده ای برای رهاشدن ازچیرگی زبانی که به زورشمشیر وسرنیزه به همراه آیینی آمدکه سده هاست درپی نوچیرگی همه زمانی است.زبان وآیینی که پی آمد سستی  وخودخواهی آنانی بود که نه پهلوانی را بر تافتند ونه دگر اندیشان راوچنان به زور وزر دل بستندکه مردمان سرزمین ایران رابه هیچ انگاشتند وباهم پیاله هایی که خودبه آنان ،آن چنان بهاداده بودند،که درخود گُم شده بودند،چنان بر سرِبخش وپخش کردن  زر  و  زور می جنگیدندکه انگار همیشه زنده می مانند.
فردوسی نیز  این ها را به هیچ گرفت.پهلوانانی که نماینده ی مردم بودند را ستودوبه زورمداران گفت که:
اگراین پهلوانان از مردم برخاسته نبودند،شما همان هیچی بودید که کنون هستید.
یکی از زیباترین نمونه های کار فردوسی درنبرد  رستم و اسفندیار آشکاراست. این هر2،پهلوان های از مردم برخاسته اند ولی هم سان نیستند.اسفندیار می اتدیشد که :شاه توان خدایی داردولی رستم شاه را تنها کسی می داندکه از مردم نیروگرفته است وبه این جارسیده است.
نویسنده: ابوالقاسم فرهنگ - شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠

                                                    -دستا رو زانو پشتا به میز

موقع حاضرغایب کسی حق نداره هیچ حرکتی بکنه!..فهم شد؟فقط باید بگین من .

اگرکسی موهاش یا ناخناش بلنده یا چیزیش کوتاهه   هرًی  راه باز وجاده دراز

1-.....      -ز
2-.....      -ن
3-......     -د
4-......     -ه
5-......     -ب
6-.......    -ا
7-.......    -د
8-.......    -ج
9-.......    -ن
.........    -.
.........    -.
..........   -.
..........   -ج
..........   -و

..............

. .....  -ن

-.......    -.

23-......     -ر

24-.......   -ا
25-.......   -ن
نویسنده: ابوالقاسم فرهنگ - چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

لانگ شات
خانه هایی که بر بادساخته شده درگوشه ی چپ تصویر
زورخانه هایی که بربادساخته شده در گوشه ی ناچپ
وسط امٌا مه آلود است
بوی دهان هایی که به زنجیر کشیده اند
درصداهای دزدیده شده ی زنگ زورخانه
مدیوم شات
کبٌاده های موش خورده
درکنار میل های پوک
ومدیومی ازهملت
ومدیوم بابک که  بارقص بندری درخون خویش می غلتد
در این شات
یادداشت های نوشته نشده ی لو رفته
نمای نزدیک ترازقلمی سرگردان
نمایی دورترازلانگ شات
پهلوانانی ترسو
نویسندگانی مفلوک
آوای دمٌام که سنفونی پنجم را می نوازد
درصدای سرناکه چه کنم پری یارُم بشه؟
اوج وفرودی سینوسی دارد
دیالوگ
های مرشد
آنان که دهانشان رابوییده اند
درهیچ گودی میاندارنخواهندشد
های بچه مرشد
این مرشد آلزایمرگرفته است
نه رشد می کند ونه ارشاد می شود
و این نویسندهی مفلوک
ازصدای زنجیرهایی که بربوی دهان اش بسته اند،سرسام گرفته است
میکیس تیودراکیس مارش حکومت نظامی را باچنگ می نوازد

اُدیپ سماع واردنبال پدرش می گرددوهربارخودش را ویران تر می یابد

نویسنده: ابوالقاسم فرهنگ - دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
پس اُدیپ شهریار درمن  دیپ (1)شد وانیموس وانیمای اش چون در من رسیدچونان در هم آمیختند که سر از پا نمی شناختند ودر هست پنهان مولانایی من چونان به سماع در آمدندکه در من شوری پدیدآورد که سینه ام را سپرمادرم نمودم که گرز تهم تنانه ی  پدرم نتواند کوچک ترین شکافی درسپرم دراندازد مگربه اندازه ی چشمی بادامی،ودر این میان بر آن شدم که پس از آشکارا نمودن هست پنهان مولانا،گوشه بگیرم تا بیشتر درجست وجوی من بر آیندو گوهر من بیشتر هویدا شود.
دیری  که گذشت من چون اُدیپیتی نان جندریسم (2)داشتم  ,وبا مادر نمی توانستم در آمیختن
که من نیز چون او به سردردهای گونه گون گرفتار بودم واو همیشه مرا دارو مند نموده بود وپیوندمان استوار بوددرهمخونی آن هم نه در باتلاق گاوخونی...
دراین میان بر 2 راز دست یافتمی
:
نخست آن که پدر هرچه دارد به چنگال مادر در انداخته تا این ژاندارم را آرام کند ودیگر آن که پدر سرو گوشی دارد که با منارجنبان در پیوسته وسر ِ باز ایستادن ندارد.پس من در اندیشه شدم که چگونه بدانم چه سان دوست داشتنی امو چه سان پدر را بکشم.بهین اندیشه آن بودکه اورا
چه گوارا(7) بنمایانم ودرسایه اش دمی بیاسایم.چندی گذشت ودردام افتاد ودانست :مرغ زیرک چون به دام افتد... وتیرمان به سنگ خورد.
برآن شدم که هرچه بیشتر بر خود ناوک اوتیدن (4)خود پای  فشارم بیشتر بر دوست داشتنی یا نداشتنی بودنم آگاهانیده می شوم.
وچون دانستم که خواستنی ام ،خواستنی های ام رافزونیدم ودرکنار آن آوای چکاچاک هاراکیری ام (قتل نفس ژاپنیانه)راآن سان پخشانیدم که درپرتو برق آن اُدیپیتی چند چندان یابم.
وبدین سان بود که روزی بامادر و پدرم بر خوان نشسته بودیم وپدر می لمبانید،پرسان شدم
که ؛ اگرپدر رابیرون اندازیم دست وی به چه بند است وآن 2 دیگرگفتند به هیچ بنداست ومن از نگاه پدر دریافتم که به چُسی(3) هم بند نمی شود.
آن روز پدر را آگاهانیدم که اُدیپی نه مردم واگردرمادرنتوانم درآمیخت پدرکشی ام را خواهم داشت.که مردی ِپدر را می چالشانم.
پس آن گاه رابرای کنش پدر کُشان زود دیدم ودرانتضارنشستم تاشاید پدربه زندان شودوما به هر2 خواسته (6)برسیم ودرچشم دیگران،سربلند باشیم .پس  پای سست کردیم ،؛تا کاخ پایانی  رانیز از چنگ پلشت اش به درآوریم واورا چونان شوخی ازتن خانواده بزداییم تا خود به گوشه ای بخزدوآن سان در خودِپلشت اش در غلتدکه نداند از کدام اُدیپی ضربه خورده است ومانیز در نگاه دیگران از نان گوارا نشان دادن پدربخوریم وبه این هاپولی هپوشده دردل بخندیم. ,ودردل نیزبه نادانی دیگران که {آنان را خودمان درگمان پروری انداخته ایم که پدرم  یک پُخی است}هِر وهِربخندیم که خنده برهردردبی درمان....،او نیک می داند که اُدیپی ات این زمانی با اُدیپیت آن زمانی چندان نا هم سان است که در شگفت می شویم.
1-deepبه ژرفای گنداب
2-بی جنسیتی آن گونه که فمینیست ها گویند.
4-ازکشتی گیران ومشت زن ها بپرسید.
3-از مبطلات ستون براندازاست
5-این پی نوشت بی 5 است
7-این گواراdeliciosنیست
6-کشتن بی خون ریزی ونافیزیکی پدر{بی نیاز به خود کورکردن دختر)وبه دست آوردن منالش آن سان که اوهیچ گاه هیچ مالی نداشته وهمه از دسترنج مارگارت تاچراست
نویسنده: ابوالقاسم فرهنگ - یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠


از من رمیده‌ی چهل سال در کنار آتش خفته
پیش از تو و من چشم به گیتی می‌گشاید و لب‌های‌اش‌ را تشنه نگه می‌دارد تا در تو و از تو سیراب شود. (درون ریزاست هوشنگ و سده‌ها است به دنبال آتش می‌گردد.)


پیش از تو و من نهان‌گاه‌هامان را به آتش می‌کشد تا آشکارا در تو و از تو سیراب شود. (و او هماره آرزو می‌کرد که به آتش برسد که خود نیز چونان تو و ققنوس از دل آتش برآمده است.)


پیش از این که تو بگویی؛ خواسته بودم که بگویم؟ گفته بودم؟ می‌خواستم بگویم و سمندر نمی‌گذاشت؟!؟! تو لب‌های‌ام را بسته بودی تا راستی را برنتابی و به کژی‌ای که تو راستی می‌پنداشتی تن در دهیم؟!!!!!


خاتون از من رمیده‌ی چهل سال در کنار آتش خفته! نرمای خنده‌ی پنهان‌ات و چشم‌های‌ات که در جست‌وجوی نیمه‌ی دگرت دودو می‌زد و هوشی‌واری‌اش را در هوشنگ می‌جست که آتش‌زاد بود و درون‌ریز و هماره آرزو می‌کند و در تو خواهد خلید و از من خواهی رمید و بر اوج خواهی پرید.


{توضیح می‌دهم که این قصه؛ سر آن ندارد که پیش از زایش یکی از سه قطره خون و درهم تنیدگی‌اش در آتش و رقص در درون آتش، ققنوس شود؛ تنها در پی آن است که در روزمره‌گی خود را بجوید و گم شود.}


پیش از من و تو، آمده بود که به آتش برسد. نگفته؛ گفته بودم که او درون‌ریز است و سرشارت کرده است -از داد زدن خواسته‌های پنهان کرده و سرکوب شده است.- می‌خواستم بگویم که من برای رهایی تو از بند خودم و رمیدن تو می‌جنگم که رهایی‌ات از بند تن من؛ رقص در آتش است.

نگفته؛ گفته بودم او درون‌ریز است و از هم می‌پاشاندمان از درون که ما در برون نتوانیم به هم برآییم و او در تو و از تو سیراب می‌شود آشکارا و سرشارت کرده است. نگو که شاید خواهد کرد!!!

{توضیح می‌دهدم: تا با تو بودم؛ در من رویش رویاها خفتانده شده بود و آرزوهای‌ام با روزمرگی و روزمره‌گی درآمیخته بود در نهان و با تو؛ گفتن نمی‌توانستم.}

اینک نیک می‌دانم؛؛؛ جشن آغاز رویانده شدن خواسته‌های‌ات را با هم گرفته بوده‌اید و نه گفتن‌ها و نه گفتن‌ها و نه گفتن‌های‌ات هنوز هم، زیبا است. از گویه‌های‌ات –سرخوشانه- با درون‌ریزت و بلور رویاهای‌ات که به روزمره‌گی زیبایی می‌کشاندتان، می‌گویی و من دانسته نبودم که تو چه
خواسته بودی از من ناتوان. که من ناتوان از داشتن‌های‌ام تنها نداشتن بود و نداشتن‌های‌ام در روزگاران، پلشت بود و تو رنگ‌های زیبا روی آن پاشانده بودی تا نبینی‌ام.
{توضیح می‌دهدمان: آتش را دم و در نداشتن‌های‌تان روییده‌ام تا خاتون تو را باز بیند. سر آن ندارم که داشتن‌های‌ام را بگویم و نهان‌اش خواهم کرد. نداشتن‌های‌ات را آشکار می‌کنم و داشتن‌های‌ام را هیمه می‌کنم که به آتش‌تان بکشانم؛ تا خاتون تو؛ در من خلد و از تو رمد.}
و من ناتوان از داشتن، داشتن‌های‌ام تنها نداشتن‌ها بود و نهان‌گاه‌های ما را لرزه درافکنده است و این تب روزمره‌گی همه چیز را نابود می‌کند تا او در آتش در تو و از تو، سیراب شود. خواسته بوده‌ام گفته باشم -با دهانی که تو می‌بستی‌اش نه با لب‌های‌ات که با آرزوهای‌ات- که هر چند ناسوتی- با درون‌ریز واگویه کرده و خواهی کرد. که لب‌های‌ات در حسرت پس‌زدن موهای پشت لب‌اش نخواهد سوخت، که خود، هر دو آتشید و رقصنده و پیچیده درآتش.
{توضیح می‌دهم: پیش از این که به آتش کشیده شوم و در آتش رمیدن خاتون بسوزم و در او بخلد و از من ناتوانی بزاید و ققنوس‌های ناتوانی‌ام با ناگفته‌های خاتون هماهنگ شود به اندازه‌ی کف‌دستی از دریای نرمای خنده‌ی خاتون آب حنا نوشیده‌ام و آرزوها کرده‌ام که این آتش در من بفسرد و خاموش شود تا در من خلیده‌ام؛ آسان رها شود و کژ و کوژ با خاتون هماهنگ شود تا در آتش برقصد و پرّان شود و در سماع آتشی که هوشنگ یافته است، خود را در روزمرگی بیابد و گم کند و گم شود.}
نویسنده: ابوالقاسم فرهنگ - یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠

درودبرآنان که با نوشتن وخواندن ویادگیری و یاددادن زندگی می کنند.

نویسنده: پرشین بلاگ - یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
ابوالقاسم فرهنگ
می نویسم. رمان ((خاطرات یک قاتل)) ومجموعه قصه ی((درمن خلیده ی چهل سال در من خفته)) و برگردان به شعر کتاب کودک((سال نوچینی ))رامنتشر کرده ام.منتشرنشده ها رمان های 1_افشین برای نوجوانان و2- ویرانی
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :