نویسنده2011
وبلاگی ادبی بود ولی ازاوایل مردادماه 90 به زندگی نامه ی هنرمندان خوزستان و...می پردازد.
صفحات وبلاگ
اُدیپوس
نویسنده : ابوالقاسم فرهنگ - ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
پس اُدیپ شهریار درمن  دیپ (1)شد وانیموس وانیمای اش چون در من رسیدچونان در هم آمیختند که سر از پا نمی شناختند ودر هست پنهان مولانایی من چونان به سماع در آمدندکه در من شوری پدیدآورد که سینه ام را سپرمادرم نمودم که گرز تهم تنانه ی  پدرم نتواند کوچک ترین شکافی درسپرم دراندازد مگربه اندازه ی چشمی بادامی،ودر این میان بر آن شدم که پس از آشکارا نمودن هست پنهان مولانا،گوشه بگیرم تا بیشتر درجست وجوی من بر آیندو گوهر من بیشتر هویدا شود.
دیری  که گذشت من چون اُدیپیتی نان جندریسم (2)داشتم  ,وبا مادر نمی توانستم در آمیختن
که من نیز چون او به سردردهای گونه گون گرفتار بودم واو همیشه مرا دارو مند نموده بود وپیوندمان استوار بوددرهمخونی آن هم نه در باتلاق گاوخونی...
دراین میان بر 2 راز دست یافتمی
:
نخست آن که پدر هرچه دارد به چنگال مادر در انداخته تا این ژاندارم را آرام کند ودیگر آن که پدر سرو گوشی دارد که با منارجنبان در پیوسته وسر ِ باز ایستادن ندارد.پس من در اندیشه شدم که چگونه بدانم چه سان دوست داشتنی امو چه سان پدر را بکشم.بهین اندیشه آن بودکه اورا
چه گوارا(7) بنمایانم ودرسایه اش دمی بیاسایم.چندی گذشت ودردام افتاد ودانست :مرغ زیرک چون به دام افتد... وتیرمان به سنگ خورد.
برآن شدم که هرچه بیشتر بر خود ناوک اوتیدن (4)خود پای  فشارم بیشتر بر دوست داشتنی یا نداشتنی بودنم آگاهانیده می شوم.
وچون دانستم که خواستنی ام ،خواستنی های ام رافزونیدم ودرکنار آن آوای چکاچاک هاراکیری ام (قتل نفس ژاپنیانه)راآن سان پخشانیدم که درپرتو برق آن اُدیپیتی چند چندان یابم.
وبدین سان بود که روزی بامادر و پدرم بر خوان نشسته بودیم وپدر می لمبانید،پرسان شدم
که ؛ اگرپدر رابیرون اندازیم دست وی به چه بند است وآن 2 دیگرگفتند به هیچ بنداست ومن از نگاه پدر دریافتم که به چُسی(3) هم بند نمی شود.
آن روز پدر را آگاهانیدم که اُدیپی نه مردم واگردرمادرنتوانم درآمیخت پدرکشی ام را خواهم داشت.که مردی ِپدر را می چالشانم.
پس آن گاه رابرای کنش پدر کُشان زود دیدم ودرانتضارنشستم تاشاید پدربه زندان شودوما به هر2 خواسته (6)برسیم ودرچشم دیگران،سربلند باشیم .پس  پای سست کردیم ،؛تا کاخ پایانی  رانیز از چنگ پلشت اش به درآوریم واورا چونان شوخی ازتن خانواده بزداییم تا خود به گوشه ای بخزدوآن سان در خودِپلشت اش در غلتدکه نداند از کدام اُدیپی ضربه خورده است ومانیز در نگاه دیگران از نان گوارا نشان دادن پدربخوریم وبه این هاپولی هپوشده دردل بخندیم. ,ودردل نیزبه نادانی دیگران که {آنان را خودمان درگمان پروری انداخته ایم که پدرم  یک پُخی است}هِر وهِربخندیم که خنده برهردردبی درمان....،او نیک می داند که اُدیپی ات این زمانی با اُدیپیت آن زمانی چندان نا هم سان است که در شگفت می شویم.
1-deepبه ژرفای گنداب
2-بی جنسیتی آن گونه که فمینیست ها گویند.
4-ازکشتی گیران ومشت زن ها بپرسید.
3-از مبطلات ستون براندازاست
5-این پی نوشت بی 5 است
7-این گواراdeliciosنیست
6-کشتن بی خون ریزی ونافیزیکی پدر{بی نیاز به خود کورکردن دختر)وبه دست آوردن منالش آن سان که اوهیچ گاه هیچ مالی نداشته وهمه از دسترنج مارگارت تاچراست

comment نظرات ()
ابوالقاسم فرهنگ
می نویسم. رمان ((خاطرات یک قاتل)) ومجموعه قصه ی((درمن خلیده ی چهل سال در من خفته)) و برگردان به شعر کتاب کودک((سال نوچینی ))رامنتشر کرده ام.منتشرنشده ها رمان های 1_افشین برای نوجوانان و2- ویرانی
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :